ز شهر عشق و نور و درد و ظلمت چرا امید بر عشقی عبث بست؟
سحرگاهان زنی دامن کشان رفت چرا در بستر آغوش او خفت؟
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود چرا راز دل دیوانه اش را
که زار و خسته سوی آشیان رفت به گوش عاشقی بیگانه خو گفت؟
کجا کس در قفایش اشک غم ریخت چرا؟...او شبنم پاکیزه ای بود
کجا کس با زبانش آشنا بود که در دام گل خورشید افتاد
ندانستند این بیگانه مردم سحرگاهی چو خورشیدش برآمد
که بانگ او طنین ناله ها بود به کام تشنه اش لغزید و جان داد
به چشمی خیره شد شاید بیابد شبی ناگه سرآمد انتظارش
نهانگاه امید و آرزو را لبش در کام سوزانی هوس ریخت
دریغا آن دو چشم آتش افروز چرا آن مرد بر جانش غضب کرد؟
به دامان گناه افکند اورا چرا بر ذره های جامش آویخت؟
به او جز از هوش چیزی نگفتند کنون این او و این خاموشی سرد
در او جز جلوه ظاهر ندیدند نه پیغامی نه پیک آشنایی
به هر جا رفت در گوشش سرودند نه درچشمی.......
که زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو!بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
نامت سپیده دمیست که بر پیشانی آسمان میگذرد..متبرک باد نام تو!!
۱۵ دی ماه سالروز تولد فروغ فرخزاد را پیشاپیش گرامی میداریم
سحر-دینا-مریم
?
فرموده شده درچهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 14:44 توسط
سحر - مریم |
پیوند |